خانم معلم کلاس نروژیمون میگه که اگه میخواین زبون نروژی یاد بگیرین، نباید انگلیسی فکر کنید، بلکه باید نروژی فکر کنید... من ناخودآگاه یاد پرویز پرستویی توی یه سکانس جالب فیلم مارمولک افتادم و با خودم گفتم خانم معلم کجای کاری که بنده اصلا فکر نمیکنم... ده آخه من اگه میتونستم انگلیسی فکر کنم که وقت خودمو تلف نمیکردم و نمیومدم اینجا که تازه بخوام نروژی بخونم!


لینک نوشته Balatarin
   این آمریکایی های ناکس   


یکی از نیازهای بشر که ازقضا خیلی هم نیاز به ارضا شدن داره، مورد توجه قرار گرفتنه؛ مثل اینکه همه شما رو دوس داشته باشند، راجع بهتون حرف بزنند، بهتون توجه کنند و خلاصه اینکه حال بدن بهتون... اینکه میگم، شامل رگ و ریشه، شهر، رشته تحصیلی و شغلی، ملیت، خانواده و ... هم هستش... برای من اینطوریه که اگه احیانن روزی اینجا نمایشگاهی راجع به ایران برگزار بشه، یا فیلمی از ایران پخش شه یا چه میدونم هر موضوعی که ملیت من رو (که یکی از مؤلفه هاییه که من باهاش شناخته میشم) تو یه محیط بین المللی مطرح کنه، من رو خوشحال میکنه، ولو اینکه زمانش هم خیلی کوتاه باشه...

حالا اینا رو گفتم که چی؟ داشتیم با این برادر اختلاطی میکردیم و از هر دری سخنی میگفتیم که کار به انتخابات آمریکا کشید و .... حرفمون که تموم شد، گفتم که خوش به حال شما که فعلا ایرانی مقیم امریکا هستین و چند وقت دیگه میشین امریکایی ایرانی تبار...

خیلی از آدمای این دنیا (به درست یا غلط) خودشون رو میکشند که به آمریکا برسند، همه جا صحبت امریکاست، از انتخاباتش بگیر تا جایزه اسکارش، از فیلم و موسیقی و زبون و تکنولوژی و پولش و ...

هر کسی که میخواد بخونه و مردم بهش گوش بدن، به زبون اونا میخونه؛ اگه کسی میخواد بنویسه و دنیا حرفاش و بشنوه به زبون اونا حرف میزنه، همه جا فیلمای اونا رو پخش میکنند، نرم افزارهای اونا رو استفاده میکنند و خلاصه عذابتون ندم، همه راهها ظاهرا به امریکا ختم میشه...

خیلی خوبه نه؟ که آدم با جایی شناخته شه که همه جا حرفشه و همه بهش نیاز دارند و علاقمندند یه جورایی...

الان همه دنیا یه لنگی وایسادن که ببینند کی تو این دو تا حزب اصلی امریکا نامزد اصلی میشه و بعدشم کی رئیس جمهور آیندست؟

من که واقعا به این آمریکایی های ناکس حسودیم میشه، منظورم از آمریکایی ها شخص شخیص فرماندار وقت تگزاس هم هستا!


لینک نوشته Balatarin
   «ودکا» و حقوق شهروندی   

این دو تا خبر رو بخونین، از رادیو فردا:

اروپا تعریف جامع و مانع "ودکا" را مشخص می کند 19   ژوئن 2007

پارلمان اروپا امروز (سه شنبه بیست و نهم خرداد ماه) در جلسه یی با مشارکت همه اعضايش، درباره مقررات مربوط به برچسب "ودکا" و تعریف جامع و مانع این آشامیدنی الکلی رای گیری می کند.

نمايندگان پارلمان اروپا، در نشست امروز خود در استراسبورگ، قرار است تصميم بگيرند که واژه «ودکا"، آن چنان که لهستان، کشورهای حوزه دریای بالتیک، دانمارک، سوئد و فنلاند خواستار آن اند، صرفاً بايد به نوشابه یی الکلی اطلاق شود که عرق آن را از سيب زميني يا دانه های غلات می کشند یا نه.

اسپانیا، ایتالیا، بریتانیا، و فرانسه، که در تولید "ودکا" در کشورهایشان از چغندر قند، مرکبات، و انگور بهره می گیرند، با تعریف جامع و مانع یاد شده از "ودکا" مخالف اند.

 

تعریف جامع و مانع "ودکا" مشخص شد      19 ژوئن 2007

پارلمان اروپا از تعریف جامع و مانعی برای "ودکا" پشتیبانی کرده است که باده گساران ناب را از احتمال "آبکی" یا رقیق شدن این آشامیدنی دلخواهشان بیمناک ساخته است. قانونگذاران اروپایی نتیجه گرفته اند که هر چند "ودکا"، آشامیدنی الکلی تقطیر شده، با غلات و سیب زمینی تولید می شود اما آن را با موادی دیگر، مانند سیب و چغندر قند نیز می توان تولید کرد مشروط بر این که برچسب روی بطری ودکا، محتویات آن را دقیقاً مشخص کرده باشد. دانمارک، سوئد، کشورهای حوزه دریای بالتیک و لهستان از تعریف جامع و مانع ودکا به عنوان آشامیدنی صرفاً حاصل از تخمیر و سپس تقطیر سیب زمینی یا غلات پشتیبانی می کردند در حالی که اسپانیا، ایتالیا، و بریتانیا، کشور های تولید کننده ودکای چغندر قند و انگور، با چنین تعریفی مخالف بودند.

 
البته من خبر رو از رادیو گوش دادم و میشنیدم که گوینده میگفت از قول نمایندگان پارلمان اروپا که اگه ما تعریف درستی از ودکا رو مشخص نکنیم حق شهروندامون ضایع میشه!!! و اونا نمیدونن چیزی رو که بهش میگند ودکا چیه!!!!! و ما باید این رو براشون مشخص کنیم...
البته ذهن من با شنیدن این خبر فیلش یاد هندوستان میکنه و ناخودآگاه خودش میره هزاران مایل اونورتر و مقایسه میکنه و میبینه که خدای من اینجا حقوق شهروندی با چه چیزهایی ضایع میشه و در سرزمین مادری ما ...

نمیدونم والله! اینا خیلی گوگولند یا ما خیلی وحشی و بدوی زندگی کردیم و میکنیم...


لینک نوشته Balatarin
       

میگند که یه هموطن آذری میره مشهد روبروی مرقد امام رضا میگه: یا امام علی قربون لب تشنت، فدای دو دست بریدت، پس کی ظهور میکنی؟ خسته شدیم از بس اومدیم قم!
حالا شده حکایت این خانم همکار نروژی ما...

چند روز پیش سر میز ناهار که روبروی من نشسته بود میگفت که: کوروش، میدونم که شما تو کشورتون ایراک!!! کوه ندارین، چون من مصر که رفته بودم دیدم که خیلی صاف و مسطح بود و کوهی وجود نداشت!! تازه بعدشم با کشتی رفتم اسراییل... ولی ما تو نروژ خیلی کوههای بلندی داریم که حتی ارتفاعشون بالای 2000 متره!

منم که دیگه واقعا حوصله توضیح دادن راجع به هیچ چیز مزخرفی رو ندارم؛ فقط گفتم که در واقع ایران و نه ایراک! همین... اونم گفت که آره ایران... البته جوابی که داد منظورش این بود که حالا چه فرقی میکنه؟  ندارین دیگه!

تازه چندوقت پیش هم میگفت که خیلی بده که تو کشورتون زنها نمیتونند رانندگی کنند!!!! البته اون دفعه هنوز یه کوچولو حوصله مونده بود برام که بهش بگم که: شاید زنها تو ایران نفس نتونند بکشند ولی رانندگی میتونند بکنند و ازقضا اعتماد به نفسشون هم در رانندگی خیلی بالاست!

تازه این خانم  60 ساله شه و کلی دنیا دیده هم هستش... کلی جاها رو دیده و مدتها هم خارج نروژ کار میکرده... تازه مدتی هم که تو پاریس کار میکرده تو شرکتشون با دو تا خانم آرشیتکت ایرانی هم همکار بوده و حتی اسم یکیشون هم که لادن بوده یادشه... فکر کنم لادن خانم هم مث بقیه ایرانی های بدبخت خسته شده بود اینقدر که تاریخ و جغرافی معاصر و باستان رو به بقیه یادآوری کرده و بی خیال شده...

گرفتاری شدیما به قرآن...

لینک نوشته Balatarin
   شب یلدا و یلدا بازی   

من روزی که قرار بود شبش شب یلدا باشه، تو هواپیما بودم تو راه ایران و خیلی هم خوشحال که شب یلدا خونم... خداییش هم چه حالی میده شب یلدای ایرانی!

وای که چه قدر سرعت اینترنت از خط تلفن ضعیفه اینجا؛ آدم عطای اینترنت رو به لقاش میبخشه! واسه همین هم من از همه جا بی خبرم و جاهل! و خلاصه این که با کلی تأخیر از این یلدا بازی خبردار شدم، بهر حال مرسی از دختر وین که الان تو بوداپسته و حاج! پرهام و برادر بولتس که بنده رو دعوت کردند.

ظاهرا باید 5 تا از چیزایی که کسی ازش چیزی نمیدونه و یا کمتر میدونن نوشت. اینم از 5 تا مورد من:

1- من چندین ماهه که دارم از اینترنت وایرلس همسایمون استفاده میکنم و اصلا هم عذاب وجدان نمیگیرم! البته اینو هم بگما، روزی چند بار برای شادی اموات پدر و مادر این همسایه مهربون دعا میکنم.

2- سال چهارم دبیرستان که بودم، وقت نکرده بودم که شیمی سال چهارم رو کامل بخونم و تمومش کنم، برای مرحله اول هم همه تست ها از درسای سال چهارم بود... خلاصه اینکه کلی دلهره داشتم و اینا، ولی به طرز معجزه آسایی من تستای مربوط به شیمی آلی رو (اگه اشتباه نکنم) درست زدم... موضوع هم از این قرار بود که یکی از دوستان که میدونستم شیمیش خیلی خوبه در ردیف کناری من و کمی جلوتر از من نشسته بود و من به زحمت میتونستم ورقه پاسخ نامش رو ببینم، ولی از اونجا که تستای مزبور در ردیفهای پایینی یکی از ستونهای پاسخ نامه بود، براحتی میشد تشخیصشون داد که مال کدوم سوالها هستند... همیشه هم عذاب وجدان این موضوع همراه من بوده، ولی فکر میکنم یه جورایی مثل «دست خدایی» بود که به مارادونا کمک کرد و این یه مقداری از وجدان دردم کم میکنه... اینجا اولین باریه که بعد از 11 سال به این موضوع اعتراف میکنم...

3- من در عمرم کره نخوردم، حتی یک بار!

4- وقتی که بچه بودم، میخواستم با یه دختره دوست شم، واسه همین هم به خونشون زنگ میزدم که باهاش حرف بزنم و اینا، اونم راه نمیداد، فقط یه روز باهام حرف زد و اون هم روزی بود که تلفنمون رو داده بود کنترل و بعد از قطع کردن تلفن از مخابرات زنگ زدند خونمون که شما مزاحم تلفنی هستین و تلفنتون قراره قطع بشه! کار کشید به بابا مامان ها و کلی آبرو ریزی خلاصه! بعد چند سال تصمیم گرفتم که این بار با خواهر همون دختره دوس شم! این بود که باز هم با اعتماد به نفس فراوون تلفن و برداشتم و زنگ زدم بهش! جالب اینجاست که این بار هم یه چیزی شد مث همون دفعه قبلش! فقط دیگه چون کلی آشنا شده بودیم دیگه مخابرات و خبر نکرده بودند!

5- وقتی خیلی کوچولو بودم همیشه فکر میکردم که یه بچه سرراهیم و یه روزی باید بزرگ شم و دنبال پدر و مادر واقعیم بگردم! چه قدر هم صحنه روبرو شدن با پدر و مادر واقعیم رو تو ذهنم بازسازی میکردم! بعدش که بزرگتر شدم فهمیدم که اصولا بنده یه بچه ناخواسته هستم و هیچ کی تو این دنیا منتظر من نبوده و اگه کمی حواسشون و جمع میکردند من الان اینجا نبودم...

موارد 2 و 4 رو هیچ وقت جایی نگفته بودم، نمیدونم چطور شد که جو زدم و اینجا نوشتم!

فکر کنم با این تأخیری که من نوشتم و با این سرعت بالای پخش این دعوتنامه ها، همه تا حالا شصتاد بار دعوت شدند. بنابراین شاید بهتر باشه که کسی و دعوت نکنم، ولی دوس دارم نوشته های سینا، نازلی، امیرمحمد، دکتر مهران و کامران رو هم بخونم...

لینک نوشته Balatarin
   I am sailing home again   

رفقا! یه دعا پیدا کردم، برا کسایی که دلشون تنگ شده برا خونشون که برن یه سر ایران و اینا…

بسته به فاصله ای که وجود داره، شرایطتون و نیتتون که چه قدر پاک باشه، از یک تا شش ماه کار میبره… برای من که سه ماهی طول کشید جواب بده ولی جواب داد آخرش، یعنی امیدوارم…

یعنی اگه اروپای شمالی و غربی هستین فکر کنم به مدت سه ماه روزی سه بار این دعا رو بخونید میرید ایران… هر چی هم بیشتر بخونین و با نیت پاک تر جواب بهتری میده…

برای آمریکا فکر نمیکنم جواب بده شرمنده، باید یه چیز قوی تری پیدا کرد که اثر بیشتری داشته باشه... ولیکن امیدتون و از دست ندید، خدا رو چه دیدین شاید کار کرد…

کاری از برادر ارزشی Rod Stewart هستش، به اسم Sailing. حالشو ببرین:


 

I am sailing, I am sailing,
Home again cross the sea.
I am sailing, stormy waters,
to be near you, to be free.

I am flying, I am flying,
Like a bird cross the sky.
I am flying, passing high clouds,
to be with you, to be free.

Can you hear me, can you hear me
Thro the dark night, far away,
I am dying, forever trying,
to be with you, who can say.

Can you hear me, can you hear me,
Thro the dark night far away.
I am dying, forever trying,
To be with you, who can say.

We are sailing, we are sailing,
Home again cross the sea.
We are sailing stormy waters,
To be near you, to be free.

Oh lord, to be near you, to be free.
Oh lord, to be near you, to be free,
Oh lord.

لینک نوشته Balatarin
   رفقا رای بدین   
رفقا این مقاله رو از مسعود بهنود بخونید:



برای شهری که زنده است

سخن کوتاه است و فرصت هم اندک. از اين روزهای حساس هم در سرنوشت آدم ها بسيار رخ نمی نمايد. من اين را با شما که نسل جوان هستيد می گويم. با هم مروری مختصر کنیم که با خود چه کردیم در این سال ها.

جامعه ايرانی انقلابی کرد و پانزده سالی درگير نتايج آن بود. در آن پانزده سال یک باره جمعيت تکان بزرگی خورد. دو میلیون از کشور رفتند. سه میلیون افغانی و عراقی وارد کشور شدند. آب ساکن جمعيت که با رشدی حدود یک ممیز هشت بالا می رفت، همه همديگر را می شناختند. مانند همه جوامع مدرن بودیم از این جهت، ناگهان متلاطم شد. از آن سی و چند ميليون که زمان انقلاب زنده بودند و سنشان ايجاب می کرد در نتيجه موثر بودند در انقلاب، ده ميليونی مردند به طور طبيعی. نزديک سی ميليون چهره تازه وارد صحنه شدند [فاصله سنی هجده به بالا]. چنين آش شله قلمکاری می جوشید که لای در باز شد و دوم خرداد ساخته شد و همه را گيج کرد.

عجب آشی شد. آن ها که در پختنش دست داشتند و بالای سر ديگ بودند و در بيش تر سال ها هم آشپز [یواشکی بگویم مثل آقای هاشمی رفسنجانی که قديم ترين موثر حاضرست] در تحليل اين آش ماندند. چه برسد به حسن آقا که اصولا در عمرش رای نداده و همان انتخابات دوم خرداد را هم تحريم کرده بود، گرچه بعدش دو سه ماهی شد از علمداران دوم خرداد. سرنوشتش و اثرش را بعد می گويم.

همه از هيبت آشی که درش در دوم خرداد برداشته شد به حيرت بودند. حيرت زده تر از همه محمد خاتمی که اصلا تا سه روز پیش در کتابخانه ملی پیپش را می کشید و گمان نداشت چنین می شود.

نسل جوان باورش نبود که می شود. اما شده بود. جالب این گونه حوادث در ژستی است که حضرات خودخواه بعدش می گيرند. آن يکی می گويد من دعا کرده و از خدا همین را خواسته بودم. ديگری می گويد در تحليل های خود انفجار را پیش بينی کرده بودم [ آخر ايشان بيست و هشت سال است که هر روز انفجار پيش بينی می کند، لابد بالاخره یک بار درست در می آید تازه اگر بتوان دوم خرداد را انفجار نام نهاد]، سومی از آن پس در نوشته های خود مدام نوشت " حرکت توفانی ما در دوم خرداد به بيراهه رفت، دوم خرداد مصادره شد" کسی هم از وی نپرسید کجا قبل از دوم خرداد گفته و نوشته بودید که مردم حرکت توفانی می کنند. يا نوشتيد و گفتید و از مردم خواستید حرکت توفانی بکنند. کسی از کسی نپرسید اين ادعا که تو داری مستندش کجاست. کیست که در انتخابات خرداد 76 به مردم توصیه کرده بود به رای دادن [ من آرزو دارم که اگر کسی از گروه های سياسی هست خود را معرفی کند و بر اطلاعات ما بیفزاید]. دوم خرداد واقعيتش اين است که بروز احساسات دلخوشانه [نه خرد دور انديش] مردم ايران بود که ناراضی از وضعيت آن نوزده بيست ساله، تغيير می خواستند. از هر طیف و گروهی هم بودند، از همه کمتر مخالف و هواداران براندازی نظام.

ديگی که چنين ناگهانی بر سر آتش رفت، اصلا شناختنش کاری بزرگ و غیرممکن بود. عمل کردن به سازش عملی نبود. در فاصله کوتاهی کف کرد. حرکت هایش پشت صحنه اش به ترور رسيد. جان عزيز آن [داریوش و پروانه، محمد و پوینده، حتی پیروز دوانی و مجید] اعلاميه ای بود که صادر شد. دستگاه اطلاعاتی که مانند گا گ ب زمان گورباچف احساس کرده بود ای وای دارد درها باز می شود و وای اگر برملا شود که چه کرده ایم، به دستپاچگی افتاد. درایتی که در سر گورباچف بود که زودتر از موعد دشمن را بیدار نکند و به خشونت وادار نکند در جمع ما نبود و نيست. یکباره اين احساس در مقالات ما جوشید که میتوان داد تاريخ را از ابتدا تا امروز را گرفت. از ميان وحشت زده ها که خود می دانستند کارنامه شان تا چه حد آلوده است، سعید شان احساس کرد از همه باغیرت ترست و دست به همان کارها زد که پانزده سالی است در روسیه می زنند. تازه ترس گاک ب روسی را پوتین ريخته که بابا خبری نیست و هنوز هم دست داریم که مامور دهان لق را در لندن بکشیم . تازه بیشتر سران حزب و کا گ ب به ثروت های میلیاردی رسيده اند اما هنوز روسيه سرزمين مافيا و گانگستری است. اما ايران رفت که از دل دوم خردادش عدالت جوئی احساساتی در نهايت زاده شود. به خونبهای آن سعید عزیزشان این سعید عزیز هم در خیابان بهشت بر آسفالت افتاد.

باری نگویم که چه شد که همه می دانند و داستان امیدواران است و نوشته خواهد شد به سالیان هم. آش جوشید. مدعیان تازه ای که از دوردست ها برای دوم خرداد پیدا شده بود با آنتن های بلندی که صدا و تصويرشان را به داخل کشور می رساند. بی اثبات برادری در طلب ارث به شعار مرگ برخاتمی رسیدند کسانی هم در داخل به شعار عبور از خاتمی. هنوز پله اول را برنداشته همگان در سرهوای پله چهلم کردند که اتفاقا خوش جایگاهی است اگر امکان پذير باشد.

از دل اين مرگ برخاتمی. اول از همه ماجرای انتخابات دومين دوره شوراها بيرون زد. خوب جائی بود. چرا که مردم تهران بدون هندل هم حرکتی نمی کردند از بس که جناب اصغرزاده در آن شورا خرابکاری کرده بود و چهره ای از اصلاح طلبی به نمايش در آمده بود که همه به دل آشوب دچار شده بودند. مردم تصور داشتند شورا می رسد و کرباسچی برمیگرداند. به نظرشان آقای نوری و حجاريان هم برای همين در شورای شهر تهران بودند اما نگو که هیچ سری بی سودای ریاست نیست. هنوز هم آقای الياس نادران معاون سابق سپاه وقتی می خواهد عليه اصلاح طلبان حرف بزند میگوید اینها می خواهند آن ماجرا را تکرار کنند. حق هم دارند و جناح راست لازم نبود زحمتی بکشد و همین طور تحريم کنندگان هم لازم نبود خود را به ناراحتی دچار کنند، خود به خود مردم تهران دیگر رای نمی دادند و همه داستان هم در شورای شهر تهران می گذشت که شهردارش می تواند سیصد میلیارد تومان بدون سند هزینه کند – که احمدی نژاد کرد – وگرنه در بقیه شهرها که همه هشتشان به نه بدهکارست و امکان تکانی نیست و نه دعوائی. در اين موقعيت حزب مسجد [نامی که چمران و حدادعادل داده اند به حزب پادگانی] وارد کار شد و خیلی ساده بازی را برد با پانزده در صد آرا. نه احتياج به دوپینگ شورای نگهبان شد و نه هیچ کار دیگری. مجلس ششم هم ناظر اين انتخابات بود و حتی به ملی مذهبی ها هم اجازه داد. صحبت از انتخاب محسن سازگارا یا عزت الله سحابی و با بازگرداندن غلامحسین کرباسچی به عنوان شهردار تهران بود. اما دوستان سر بی صاحب می تراشیدند و مردم تهران رو گردان شده بودند از رائی که یک نفر به نام ابراهيم بتواند بدان سادگی تباهش کند و حق هم داشتند. اما چیزی را که کسی پیش بینی نمی کرد این بود که حزب پادگان برای شهرداری نه از کسانی که می شناختند و آماده بودند مانند زواره ای و حبیبی و بادامچیان و آل اسحاق و میرسلیم، بلکه از تکه ديگر کيک انتخاب می کند.مگر نه که بعد از دوم خرداد معلوم شده بود که نسل انقلابی از جمله با هاشمی حرف ها دارد. پس کسی را انتخاب میکنیم که همان حرفها را بزند. جسور و بی پروا. کسی که هيچ تعهد به هیچ جناح و گروهی احساس نمی کرد و نمونه کسانی بود که به آنها می گویند سنگ. نه چیزی می شنود و نه چیزی جز خود می بیند. فقط برای شکستن خوب است اما دریغا از ساختنی.

احمدی نژاد وقتی در شهرداری تهران نشست. کار به جای جالب افتاد. شهرداری تهران که از زمان کرباسچی شده بود ويترین کارآمدی نظام و عمليات مردمی و فرهنگی ناگهان دست گروهی افتاد که برنامه مشخصی داشت: دور ريختن برنامه و جمع آوری پول و تقسيم به بهانه های مختلف بين مردم . هياتی و نذری خوری. صندوق آماده و دل بی رحم. بسم الله. جناح راست هم بدش نیامد چون آماده می شد که همین ريتم را در مجلس هم پیاده کند. کردند و شد. مجلس را هم گرفتند. و رسيدند به رياست جمهوری و همين شده است که می بينید و می دانید. اینک از دل آن آش دوم خرداد که سرد شده اش وقتی که ضرب شد در شعار تحريم، خوراک عجيبی به دست آمده است که عطر و هیبتش دنيا را گرفته ، امروز روز نماينده و مظهر ايرانی شده است آقای احمدی نژاد که عکس و تفصيلاتش همه جا هست و مرد سال هم ممکن است بشود. هم اکنون همايش هولوکاستش کار صد بمب اتم کرده است و باش تا حاصلش به بار نشیند. ما که نتوانستم منادی گفتگوتمدن ها باشیم و کار کوروش را تکرار کنیم. اما خرابکاری که می دانیم. همدستی با مقتدا صدر و برپائی همایش هولوکاست که میدانیم.

حالا اين شده چهره ايران. طبقه متوسط ناراضی است طبیعته . در هيات دانشجو فرياد می زند. در هيات کارمند دولت گرچه پول بيش تر میگیرد اما می داند که بی ارزش شده. می داند سرش کلاه رفته . می داند سنگک سیصد تومان است.

حالا ای طبقه متوسط چه می خواهی بکنی. يک طرف کسانی ايستاده اند و میگویند معلوم است بايد رای نداد و به مشروعیت رژيم کمکی نکرد. یک طرف ما ايستاده ايم و می گوئیم رای بدهید و اشتباه شورای دوم و مجلس هفتم ودولت نهم را جبران کنید که انسان عاقل از گذشته درس می گيرد. از کامنت های نوشته پيش هم بر می آید که بعضی آماده اند حرف ما بشنوند و بعضی هم نه.

طبیعی هم هست. اما خوب است بدانيد که هر نسل، ده بار امکان اين پیدا نمی کند که اشتباه خود و ديگران را جبران کند. چنان که نسل ما چنین فرصتی نیافت و دارد می رود. اما چند سئوال کوچک :

شما که در دادن رای عادی مشکل دارید. می خواهید برای اصلاح وضع جامعه مان چه کنيد. آيا حال انقلاب و مقابله با ده ميليون بسيجی را دارید. یا منتظريد که بچه های انگلیسی و آمريکائی اين مهم را به عهده بگیرند. با تفنگ وارد شوند و برای ما دموکراسی بیاورند و مهم تر از آن به ما دموکراسی هم نیاموزند. چون اگر تصمیم بگیرند بیاموزند متهمشان می کنیم به همدستی با جمهوری اسلامی. ما را بی توجه به اين که مانند عراقی ها هستیم اما به معجزه ای مانند آلمان و ژاپن کنند. بيايند در ايران کشته شوند که شايد شما به سينمائی و آزادی و مدرنیزم برسيد.

اگر این دومی است به نظر می رسد بهترست سی سالی صبر کنید که مانند ويت نام اين فاجعه از یاد افکارعمومی آمريکا برود و یکی مانند جورج بوش پيدا شود و آن حلقه محال را به جنبش درآورد، شايد هدفش ايران باشد. البته اگر در آن زمان از نفت و گاز ايران چیزی مانده باشد که بیارزد. وگرنه سودان است و دارفور.

پاسخ ديگر به کسانی است که نوشته اند بگذارید خراب شود چون خرابی از سر بگذرد آب می گردد. اين از آن شعارهاست که برای انشا خوب است مانند همان البته واضح و مبرهن است که علم... روزگاری یک جوان مالزيائی که شاگردم بود و در تهران ادبيات فارسی می خواند. شنيده بود که خواندم با سوز "خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش/ بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر" گریبان من گرفت که چه خوشی دارد آدمی که همه دارائی اش را باخته و به روز سیاه نشسته، اما چندان معتاد قمارست که مانند داستایوفسکی آرزو دارد سکه ای در جو پیدا کند و باز پای میز برود. این بدبخت است چه خوشی دارد. جز خنده چه می توانستم به تازه زبان آموخته ای چون او تحويل بدهم فقط گفتم اين مفاهيم برای اجرای لغت به لغت نیست. مفهومی کلی در دل آنست که همان داستایوسکی می داند. حالا حکايت ماست. چه خرابی، کدام آبادی.

کس دیگری نوشته آن چه در سوم تیر رخ داد به نفع ما بود چون که احمدی نژاد آنقدر خرابکاری میکند که جمهوری اسلامی را ويران میکند. این هم از آن شعارهاست. هیچ چنين امکانی نيست. هم الان چند ترمز برای او کار گذاشته شده. هم اکنون نمی گذارند با دانشگاه آزاد هر کار بخواهد بکند. هم اکنون قوه قضاييه به او اجازه نمیدهد که همه رقیبایش را به عنوان دزد بيت المال بگیرد. دور و بری های احمدی نژاد خيلی جسورتر و تندروتر از اين هستند که عمل می کنند اما اجازه به آن ها داده نمی شود و از همین رو تعداد سخن های معنا که میگوید و امکان اجرا نمیباید بیش از بیش است. پس امکان آن که احمدی نژاد مخالفان را به آرزو برساند نیست. اما او می تواند وضعیت ایران را سال ها عقب ببرد. جوانان حاضر در روستاها و شهرهای کوچک را با فروش آینده آن ها به خود جلب کند. می تواند همان کار پوپولیست های جهان را با پول نفت انجام دهد و کشور را روز به روز تبه تر کند. سمی که به آرامی در جان جامعه فرومی ریزد.

آیا آماده چنین سرزمینی هستیم؟

به قول حریفی انجام ندادن کار، کاری است که همه بلدیم. اگر راست می گوئید برای وزن کردن همفکرانتان پیشنهاد انجام کاری بدهد تا ببنيم ميزان نفوذتان چقدرست. به شرطی که تقلب نکنیم ها. مانند آن گوینده خوش صدا که پارسال شنيدم پيشنهاد کرده بود ساعت دوازده شب جمعه مردم لامپ های خانه را خاموش کنند. و در لحظه موعود گزارش ها پخش می کرد از کسانی که می گفتند سعيدجان مبارک باد این پیروزی. تهران. چه تهرانی ... خاموش... مانند شهر مرده هاست. خاموش...

به نظرم باید آماده شویم برای زندگی در شهرواقعی و نه باسمه ای و دکوری. شهری که زنده است.


پی نوشت:
این لینک ها رو بخونید رفقا:

ادله و استدلالهای تشویقی برای حضور مردم در انتخاباتهای پیش رو

ایران بر سر دوراهی سرنوشت

نادر و جابلقی

گشودن را برای دموکراسی یا فرش قرمز برای مخالفان آن؟

چرا باید رای داد؟

انتخابات شورا

لینک نوشته Balatarin
   رأی بدین   

رفقا جون مادرتون برید و رأی بدین، من حتی به سفارت هم زنگ زدم که ببینم میتونم رأی بدم یا نه؟ که گفتند فقط ریاست جمهوری رو میشه از خارج کشور رأی داد.

مطالب سید ابراهیم نبوی در مورد انتخابات رو تقریبا همش رو قبول دارم وفکر میکنم خیلی نظراش درست و پختست. میتونین خیلی هاشو از homewordsبخونیدش.
دو تا مطلب خوب هم مسعود بهنود نوشته که خوندنش رو حتما توصیه میکنم. میتونین از روزآنلاین یا بهنودآنلاین یا اگه تو ایران هستین و دست به گریبان با فیلتر از وبلاگ
homewords که قراره مقالات خوندنی مرتبا تو اون گذاشته شه بخونین : اینجا و اینجا. یه مطلب خوب هم از کریم ارغنده پور تو سایت خوب امروز خوندم که میتونین اون رو هم از وبلاگ homewords بخونید.


لینک نوشته Balatarin
   نوشته دکتر مهران و یک دغدغه قدیمی   

1. چندوقت پیش نوشته ای خوندم در روزآنلاین، به قلم فرخ نگهدار، از رهبران فدایی خلق که در اون تلویحا طرز فکر گذشتش در مورد امریکا رو نقد کرده بود و از طرز فکر گذشتش حداقل در مورد موضوع امریکا اظهار ندامت و پشیمانی میکرد.

نوشته ای هم خوندم از وبلاگ خوب دکتر مهران در نقد نوشته فرخ نگهدار، با مضمون انتقادی نسبت به اون. توصیه میکنم حتما نوشته دکتر مهران رو بخونید. دکتر مهران حرفهای نگهدار رو نپذیرفته و در نوشتش تغییر دیدگاهش رو به نوعی « رنگ عوض کردن» تعبیر میکنه و میگه: «... اقای نگهدار توبه کن ،معذرت بخواه ،گریه کن ...»

2. خاطره بدی دارم از یکی از هم دانشگاهیهای سابقم. یک نوع بی اخلاقی و شاید فرصت طلبی زشت که تأثیر بدی در ذهن من گذاشته. هیچ وقت هم دیگه معاشرتی یا ارتباطی نبوده که اون موضوع از ذهنم پاک بشه. از قضا این دوست عزیز آدم باسواد و خوش قلمیه و وبلاگ خیلی خوبی هم داره و مطالب جالبی مینویسه، من هم سعی میکنم هر روز بخونمش، ولی چون لینکش رو اینجا نذاشتم یادم میره و فقط گاهی اوقات میرسم بخونمش. هیچ وقت هم فکر نمیکنم لینکش رو اینجا بذارم، چون هر وقت حتی فکر هم میکنم که صاحب این نوشته ها اون باشه، حتی خوندنم هم نمیگیره. البته نمیدونم این احساس با یه خاطره بد بعد از 10 سال چقدر منطقیه؟

3. اکبر گنجی یا سایر اشخاصی که به نوعی مسئولیتی در انقلاب یا اداره کشور بعد از انقلاب داشتند، بارها از سوی افراد و گروهها متهم به گذشتشون میشند و حتی کسی مث گنجی با تحمل 6 سال زندان باز هم مجبوره یه جاهایی دلیل بیاره و ثابت کنه که مأمور دولت ایران نیست!

4. راستش سوای اینکه من راجع به نوشته و تحلیل دکتر مهران چی فکر میکنم، نوشتش منو یاد یه دغدغه قدیمی انداخت، اینکه فرق بین «بلوغ فکری و اعتقادی و تغییر تفکر و به تبع اون تغییر رفتار» و «فرصت طلبی و بوقلمون صفتی» چیه؟ آیا مرزی بین این دو تا مفهوم وجود داره یا اینکه به هیچ کس نمیشه فرصت این رو داد که طرز فکرش راجع به موضوعی عوض شه؟ البته من اصلا منظورم این نیست که اگه کسی گناهی یا جرمی مرتکب شد، مؤاخذه و محاکمه نشه ولی آیا میشه هر کسی رو به صرف اینکه زمانی طوری می اندیشیده که مورد پسند ما نبوده، و ازقضا فکر الانش مقبول تر از گذشتش هم باشه، به این دلیل که شما اونطور فکر کردی و عمل کردی، محکوم کرد و تفکر جدیدش رو هم نپذیرفت؟
چه باید کرد اگه طرز فکر و عقیده ای به مرور زمان تغییر کنه؟ چه هزینه ای باید داد تا این موضوع از چیزای دیگه تمیز داده شه؟

توضیح: روز آنلاین و سایت ایران امروز که  فیلتر هستند، واسه همین لینک نوشته نگهدار رو از اون یکی وبلاگ سینا بخونید.


لینک نوشته Balatarin
   مرتضی نگاهی، عراق و سایر قضایا   


بعد از مدتها یه سری به وبلاگ مرتضی نگاهی، نویسنده و روزنامه نگار زدم، یادمه دقیقا چهار سال پیش تو چنین روزایی شایدم یه کمی نزدیکتر تو زمستون تو یه دوره ای همیشه میخوندم مطالبشو... سبک نگارشش رو هم دوس داشتم، اصلا همون روزها بود که این وبلاگ رو هم ثبت کردم و خلاصه اینکه این تب از اون دوران مونده...

نزدیکای حمله امریکا به عراق که شده بود، یادمه که نگاهی خیلی از این حمله پشتیبانی میکرد، دقیقا ایشون و نوریزاده رو یادمه که از طرفدارای سرسخت دخالت نظامی امریکا در عراق بودند...

نمیدونم هم چی شد که دیگه نوشته هاشو نخوندم، با اینکه همیشه خوشم میومد از سبک نگارشش که روزانه نویسی و وبلاگ نویسی صرف بود، نه مقاله ها و تحلیل های آن چنانی که بجای سایت های خبری و تحلیل تو وبلاگها چاپ میشند...

حالا چی شد که یاد این بابا افتادم؟ امشب دوباره یه سر بهش زدم، دیدم آخرین پستی که نوشته راجع به موضعش در هممون روزهاست، خیلی صادقانه مواضع چهار سال پیشش رو نقد کرده و میگه «... فکر نمی کردم که مردم عراق برای دموکراسی هنوز بالغ نشده اند...».

چند تا نکته خیلی بهم چسبید، یکی اینکه چه خوبه که آدمها در هر سطح و موقعیتی که باشند، صادقانه به کاری، طرز فکری، رفتاری که شاید یه زمانی انجام دادند و بهش اعتقاد داشتند و حالا گذشت روزگار یا هر چیز دیگه ای جنبه دیگه ای از این موضوع رو نشونشون داده و نظرشون رو عوض کرده و فهمیدن اشتباه کردند، اعتراف کنند. که به نظرم نشون دهنده بلوغ فکری فرده...

یکی دیگه اینکه موضوع بلایی که تو جامعه عراق افتاده؛ من هم تا حد زیادی به تحلیل مرتضی نگاهی اعتقاد دارم و به نظرم بخش عمده ای از واقعیت مصیبتی که در عراق هستش ناشی از عدم بلوغ فکری مردمشه، که اگه این مردم شعور دموکراسی داشتند که صدام کسی فرمانرواشون نبود...

به قول عزیزمون، دموکراسی تو کوله پشتی هیچ سربازی نیست! مث این که پروسه بچه دار شدن که 9 ماه زمان میخواد رو بخوای به زور در 2 ماه بخوای انجام شه! اینجا دیگه بحث تجهیزات و امکانات و اراده و ... اینا نیستش! یه پروسه زمان بره و کار داره... میشه صدام و سه هفته ای سرنگون کرد، ولی نمیشه تو یه چنین جامعه ای شعور دموکراسی رو با بمب و موشک تزریق کرد...

در سرزمینی که هنوز افرادی باشند که عملیات انتحاری انجام میدند، به نظر من سالیان سال با مفاهیم مدرنی مث دموکراسی فاصله داره...

و بحث دیگه اینکه حالا بعضی از هموطنان عزیزمون نشستند و در دل آرزوی روزی رو میکنند که از کوله پشتی سربازای امریکایی برای وطنشون دموکراسی به ارمغان برسه...

من وقتی با یک ایرانی که طرفدار حمله نظامی به ایرانه مواجه میشم، اولین سوالی که میپرسم اینه: «اگه اولین موشک به خونه تو اصابت کنه باز هم دوس داری به سرزمینت حمله بشه؟» جوابش هر چی باشه به نظر من غیر قابل قبوله! اگه منفی باشه که هیچی! بحثی نیست، اگه هم که مثبت باشه که قطعا دروغ وارونست! یعنی که بنده برای دموکراسی حاضرم از جون خودم بگذرم! حالا اگه کسی بگه مثلا برای امام زمان، یا در راه خداوند تبارک، یا در راه دفاع از سرزمینم، یا چه میدونم هرچیزی که ماورایی باشه حاضرم جونم رو بدم، باز آدم باور میکنه و نهایتش مخالف هستی با طرز فکر اون آدم...

اصولا چه فرقی میکنه وقتی شما وجود مبارکتون نباشه، دموکراسی باشه یا نباشه؟


لینک نوشته Balatarin